. . . باید فراموشت كنم چندیست تمرین میكنم
"چرا نفهمیدم حس من واست یه تفریحه ؟؟؟"
دلم گرفته، نگو نمیدانی چرا؟ یه زمانی همه ی آرزوم تو بودی...
دیدنت،بوسیدنت،در آغوش گرفتنت.اینها آرزوهایی بودند که خیلی زود به دست آوردمشون
اما ای کاش اینطور نمیشد... بعضی آرزوها رو بعد از این که به دستشون
میاری با خودت میگی ای کاش همون آرزو باقی میموند،چون فکر کردن به آرزوش قشنگ تر
از خودشه... . حالا دیگر آرزویی هم ندارم که دلم
را به آن خوش کنم.آرزوهایم را گذاشتم در کوزه و دارم با آبش قرصهای اعصابمو
میخورم... داشتم فراموشت میکردم یعنی بایــــــد
فراموشت میکردم.تو را،گرمای دستهایت را،آرامش آغوشت را،حرفهای دلنشینت را.اما
دوباره شروع کردی... دلم نمیخواد دلت را بشکنم،مثل تو
که دل مرا شکستی. اما انگار نمیخواهی به حال خودم رهایم کنی... پریشب بهم اس ام اس داده که عزیزم
جمعه صبح میای بریم کوه؟؟؟؟ خدایا آخه چرا این بشر این کارها
رو با من میکنه؟؟؟؟ یعنی واقعا میخواد وانمود کنه که هیچ اتفاقی نیفتاده؟؟؟؟ بابا لامصب
من هنوزم دارم از دروغ هایی که بهم گفتی میسوزم... چطور میتونی اینقدر با آرامش برخورد کنی؟؟؟ دیشب بهم اس ام اس داده که دلم
دستاتو میخواد. یعنی واقعا روش میشه که این حرفا رو به من بزنه... یعنی ازم
میخواد که دوباره با هم شروع کنیم؟؟؟ خــــدایـــــا یعنی باز هم میخواد
برام دروغهای تهوع آور سر هم کنه؟؟؟ نـــــــــه، من طاقتشو ندارم... نــــــــمــــــی خـــــــوام... درد دارد، وقتی همه چیز را می دانی، و فکر می کنند نمی دانی، و غصه می خوری که می دانی، و می خندند که نمی دانی!!! ************* هر جا رنجیدم ، لبخند زدم فکر کردند درد ندارد ، سنگین تر زدند ضربه ها را... باران و سارینا
هم، همكلاسی بودند هم، دوست.دو دختر حدودا 17-18 ساله بودند. یه روز برای
باران یه مشكلی پیش اومد كه نتونست بیاد مدرسه گویا درس آن روز هم بدون حضور در كلاس قابل فهم نبود.خلاصه سارینا به باران پیشنهاد كرد كه اگه دوست داره میتونه
بیاد خونه اشون تا درس را برایش توضیح بدهد. باران تا آن موقع به خانه ی سارینا نرفته بود و
از طرفی میدانست كه از نظر دیگران سارینا دختر معقولی نیست ولی سارینا تا حالا بارها به خانه ی آنها
آمده بود پس قبول كرد.
*** سارینا كلید را در قفل چرخاند. - بیا تو. - كسی خونه تون نیست؟!!؟ - نه.پدر و مادرم 2 روزه رفتن مسافرت تا 3-4 روز دیگه هم نمیان. سارینا به
صورت باران نگاه كرد و خندید. -چیه نكنه
فكر كردی میخوام بكشمت؟؟؟ باران هم
خندید.دو دختر در حالی كه حسابی از راه طولانی كه پشت سر گذاشته بودن خسته بودند
روی مبل افتادند. كمی بعد
سارینا گفت :«برو یه دوش بگیر شاید یه كم حالت جا بیاد.منم تا تو بیای بیرون میرم
یه سری خرت و پرت بخرم.» از نظر
باران هم پیشنهاد خوبی بود.با راه طولانی كه از مدرسه اومده بودند یه دوش حسابی
حال شو جا می آورد. چند دقیقه
بعد از این كه سارینا رفت بیرون باران وارد حمام شد. حدود 5
دقیقه بعد سارینا با 4 تا پسر به خانه برگشت.بعد از كمی پچ پچ با آن چهار نفر قرار
شد حسام اول وارد حمام شود. سلاااااااام آپ جدیدم یه داستانه که به قشنگیه داستان "دنیای این روزها" که قبلا گذاشته بودم نیست ولی خب بد هم نیست. امیدوارم خوشتون بیاد... نظر یادتون نره هااااااا!!! نشسته بودم روی نیمکت پارک و کلاغها رو میشمردم تا
بیاید. سنگ میانداختم بهشان.میپریدند، دورتر مینشستند.
کمی بعد دوباره برمیگشتند و جلوم رژه میرفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد.
نگران، کلافه وعصبی شدم. شاخهگلی که دستم بود سَرْ خَم کرده و داشت میپژمرد. طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم و ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغها.گل
را هم انداختم زمین و پامو گذاشتم روش. گَند زدم بهش. گلبرگهاش کنده، پخش و لهیده
شد. بعد، یقهی پالتوم را دادم بالا، دستهایم را کردم تو جیبهاش و راهم را کشیدم
و رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد. صدای تندِ قدمهاش و صِدای نفس نفسزدن هاش را هم شنیدم. برنگشتم طرفش. حتی برای دعوا، مرافعه و قهر. از در خارج شدم.تمام خیابان
را دویدم. هنوز داشت پُشت سرم میآمد. صدا پاشنهی چکمههایش را میشنیدم. میدوید
و صدام میکرد. آنطرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پشتم بهش بود. سوییچ انداختم در
را باز کنم، بنشینم وبرای همیشه بروم.که ناگهان ،.... بقیه در ادامه ی مطلب سلام امروز
تولدمه . تنهاترین تولد زندگیم . پارسال این موقع شمال بودیم و من و اون نزدیك غروب دست در دست هم تا لب دریا قدم میزدیم . آنقدر رفتیم و رفتیم تا هوا تاریك شد
و پدرم و عموی اون برای پیدا كردنمون همه جا رو زیر و رو كرده بودند و وقتی
پیدامون كردن با عصبانیت سوار ماشین كردنمون و به ویلا بردنمون و بعد هم اون برای
دفاع از من مورد سرزنش پدرش قرار گرفته بود و وقتی از پله ها بالا رفته بودم صدای
جیغ و سوت و دست و آواز "تولدت مبارك" غافلگیرم كرده بود و قلبم را به
تپش وا داشته بود .آه خدای من چقدر تماشای دست زدن ها و شادی كردن های او برای روز
تولد من لذت بخش بود . چقدر نماشای تلاش اون برای پنهان كردن ناراحتیش از مورد
سرزنش واقع شدن زیبا بود. او آن شب ناراحت بود چون از طرفی داخل جمع خرد شده بود و
از طرف دیگر آن شب پدرش برای یك مسافرت كاری برای مدتی به خارج از كشور میرفت ولی
لبخند میزد . لبخند میزد و مرا نیز به لبخند زدن وا میداشت. آه ه ه ه ه روزهای خوب زندگی چقدر زود میگذرند و تموم
میشند . انگار همین دیروز بود كه پشت تلفن برای آروم كردن من از هق هق های بی
امانم بهم قول مردونه داد كه تا آخردنیا
باهام بمونه ،چه زود دنیامون تموم شد. از اون روز مدت زیادی نمیگذره ، همین
7-8 ماه پیش بود . انگار بعد از 8 ماه همه چیز یادم رفته . گرمای دستش را كه همیشه
به موقع به داد دستان لرزانم میرسید ، داغ بوسه هایی كه گاه گاه بر روی گونه ام میگذاشت و به خجالت های من و سر به زیر انداختنم لبخند میزد ، تكیه كردن بر او و گذاشتن سرم بر روی سینه اش و گوش دادن به تپشهای تند قلبش. خدای من !!!چقدر قلبهایمان به هم نزدیك بود هنگامی كه صدای تپش های بی امان قلبش را میشنیدم قلبم ناخوداگاه از جا كنده میشد و مانند گنجشكی از قفس گریخته میتپید. چه روزهایی كه یواشكی از جمع میگریختیم و به گوشه ای خلوت پناه میبردیم و در گوش یكدیگر از آینده ی روشنمان میگفتیم و چه شب هایی كه تا صبح زیر آسمان پر از ستاره مینشستیم و
برای آرزوهایمان دنبال ستاره ی دنباله دار میگشتیم . چه زود گذشت .... حالا
چی؟؟؟! من تنها در خانه و او تنها در گوشه ای دیگر از این دنیای بی رحم. با خودم
فكر میكنم و میبینم چقدر حالا به نسبت آن زمان از هم فاصله داریم. خدایا این غرور
لعنتی با قلبهای عاشق ما چه كرد؟؟؟ خدایا مگر دوستم نداشت؟ مگر نمیگفت كه به خاطر
من از همه چیزش میگذرد ؟ چرا از غرورش نگذشت ؟ چرا از عشق قدیمیش نگذشت ؟ خدایا
میشود هنوز دوستم داشته باشد؟ میشود هنوز در تقویمش روزها را برای دیدنم خط بزند؟
خودم لای كتابش نامه ای به خودم دیدم . نامه ای كه هیچ وقت بهم نرسید . نامه ای كه
هنوز نخوانده بودمش كه از دستم گرفت و به هزار تكه تبدیلش كرد. مگر آن نامه مال من
نبود ؟ پس چرا نگذاشت آن را بخوانم؟ چقدر تولد
امسالم با تولد پارسال تفاوت دارد . پارسال احساس میكردم كه دختری خوشبخت تر از من
در این كره ی خاكی وجود ندارد ، اما امسال
احساس میكنم خداوند موجودی مفلوك تر و بدبخت تر از من نیافریده است. خدایا كاش
دوستم داشته باشد. شمع های تولد امسالم را با آرزوی او فوت میكنم. كاش دوستم داشته
باشد !!! هر شب به
یاد خاطرات شیرین گذشته ام اشك میریزم و صبح ها از شدت سوزش چشمانم باز نمیشوند. خب فقط
اودم كه بگم " تولدم مبارك" یك سال
دیگر از زندگیم چه خوب و چه بد گذشت... كاش وقتی
از مسافرت اون ور دنیاش برگشت مثل هر سال بهم بگه " گل من تولدت مبارك" امسال
خودم میگم " تینا تولدت مبارك" میشــــه اسـم پاکتو رو دل خـــــدا نوشت میشه با تو پر کشید تــــوی راه سرنوشت میشـــه با عطـر تنت تا خــــود خـدا رسید میشــه چشــم نازتو رو تن گلهــــا کـشید مادرم جـــــونم فـدات برم قــــربــون چشات تو اگــــــــه نگام کنی جون میدم واس نگات من پذیرفتم شکست خویش را پندهای عقل دور اندیش را من پذیرفتم که عشق افسانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم از عذاب دیدنم آزاد باش گرچه تو تنها تر از من می روی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را.... باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم من می توانم ! می شود ! آرام تلقین می کنم حالم،نه،اصلا خوب نیست تا بعد، بهتر می شود .... فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین ! خود را برای درک این صد بار تحسین می کنم کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست ! این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین میکنم. شب که میرسد به خودم وعده میدهم که فردا صبح حتما به تو خواهم گفت صبح که فرا می رسد و نمی توانم بگویم رسیدن شب را بهانه میکنم و باز شب می رسد و صبحی دیگر و من هیچ وقت نمی توانم حقیقت را به تو بگویم بگذار میان شب و روز باقی بماند که آدمک، آخر دنیاست بخند / آدمک، مرگ همین جاست بخند آدمک، دست خطی که تو را عاشق کرد/شوخی کاغذی ماست بخند آدمک ،خر نشوی گریه کنی/ کل دنیا سراب است بخند آدمک،آن خدایی که بزرگش خوانی/به خدا مثل تو تنهاست بخند لطفا 2 دقیقه از وقتتان را بگذارید و نظری هر چند کوتاه بگذارید . تا روحمان شاد شود . با تشکر ... سازمان حمایت از عقده ای شدگان کشور عشق افسانه نیست آنكه عشق آفرید دیوانه نیست / عشق آن نیست كه در كنارش باشی عشق آن است كه به یادش باشی 


اومدم بگم که من فردا دارم میرم مسافرت. حدود 15 روز دیگه بر میگردم...
دلم براتون خیلی تنگ میشه...
تو این مدت که نیستم هم بهم سر بزنید...
خب دیگه،فقط اومده بودم خداحافظی کنم...
بوس بوس

بای بای

![]()

![]()
مزخرفاتو كنار بزارم تا یه تنوعی بشه. حتما تا آخر بخونید ، قشنگه. از اول به آخر هم
بخونید .اینو برای دوستانی میگم كه حوصله ی خوندن كل داستانو ندارن ، آخرشو
می خونن.
فقط نظر یادتون نره ...
و اما داستان...
ادامه مطلب![]()

ادامه مطلب![]()
سلام من برگشتم...


دلم برای همه اتون یه ذره شده بود.
خیلی دوست داشتم میتونستم زودتر از اینا بیام پیشتون.یه خورده افسرده بودم
که حالا خدا رو شکر بهترم.
دیگه نمیخوام راجع به کسی که دوستش داشتم چیزی بگم. فقط همینقدر بدونین که اومد به دست و پام افتاد تا ببخشمش و منم برای اینکه دیگه دست از سرم برداره مثلا بخشیدمش که از عذاب وجدانی که گریبانگیرش شده خلاصی پیدا کنه.الانم نه میدونم کجاست،نه میدونم با کیه،نه میدونم چیکار میکنه و نه هیچ چیز دیگه،فقط میدونم زنده است و داره زندگی میکنه.اون هیچکاری برام نکرد ولی یه هدیه ی بزرگ که بهم داد اونم حس بی اعتمادی شدید نسبت جنس مذکره. الان حتی اگه بخوام هم نمیتونم به یه پسر یا مرد اعتماد کنم حتی به بابام.ولی عیبی نداره شاید به مرور زمان بهتر بشم.البته بهتر هم نشدم،نشدم،زیاد مهم نیست... خب بگذریم
فقط خواستم بگم که من برگشتم.
دوستتون دارم.


بای تا بعد


![]()

![]()







تقدیم به مادر عزیزم :
مادرم تبریك دست خالی مرا با سخاوت بی حدت بپذیر.
![]()



![]()
جای من خالیست....
جای من در عشق.....
جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار ....
جای من در شوق تابستانی ان چشم ....
جای من در زندگی خالیست....
جای من در طعم لبخندی كه از دریا سخن می گفت....
جای من در گرمی دستی كه با خورشید نسبت
داشت ....
جای من در نمره های بیست ....
جای من خالیست....
![]()






![]()

چـه قـدردوستـت دارم...!!!![]()

![]()
![]()

![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
تبلیغات



